شازده کوچولو پرسید: تو که هستی ؟چه خوشگلی!....
روباه گفت:
من روباه هستم.
شازده کوچولوبه او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن.من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت:من نمی توانم با تو بازی بکنم. مرا اهلی نکرده اند.
شازده کوچولو پرسید:(اهلی کردن) یعنی چه؟
روباه گفت:(اهلی کردن) چیز بسیار فراموش شده ای است یعنی علاقه ایجاد کردن.....
-علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت:البته.
تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسر بچه دیگرو من نیازی به تو ندارم.تو هم نیازی به من نداری.من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر.ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد.تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...
... اینجا اوقات به کسالت می گذرد.ولی تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید.
...گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند و این جای تاسف است !اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آن وقتی که تو مرا اهلی کرده باشی !چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت.آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد.آخر گفت : بی زحمت مرا اهلی کن!
شازده کوچولوپرسید:برای اینکار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور بود.تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی.
من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کردو تو هیچ حرف نخواهی زد.زبان سر چشمه سوءتفاهم است.ولی هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت:
بهتر بود به وقت دیروز می آمدی .تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد و هر چه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود.سر ساعت چهارنگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد.ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید....
چیزهایی که می باشد و شاید نمی باید...
به هر حال از تب و تاب کاسته شده بود و آنچه که عادت می نامیدش بالاخره رخ داده بود...
به اوضاع عادت کرده بود. به تنهایی اش. به تلفنهای نداشته اش.. به دلجویی های نداشته اش... به محبتهای نداشته اش..
چنان به تنهایی خو گرفته بود که پنداری هیچگاه زندگیش بر روال دیگری نبوده است...
آری... حالا علی بود و حوض کوچکش و غمهای بزرگش و دل نازک و شکسته اش...
دکتر گفت:
"واقعبین باش!
مرده را خاک کن!
و تنها
گاهی بر سرِ مزارش برو،
گریه کن،
آرام شو،
و به زندگیات بازگرد!"
دلم کامل نیست. قلبم کامل نیست... خودم کامل نیستم.. نیمه ام گم شده است...
کسی که خود را به من قالب کرده بود نیمه ام نبود...
دلم را شکست...
چرا هیچ توضیحی قانعش نمی کرد؟
چرا سرنوشت روی خوش به او نشان نمی داد؟...
چرا هیچکدام از این گریه ها و ضجه ها آرامش نمی کرد...
به هر حال مهم نبود. شاید اشک کمی درمان باشد... درمان که نه... مرهمی ست موقتی...

راست می گفت.
من دارم عادت می کنم به تنهایی و بی کسی خودم... احساس خوبی نسبت به این حس بی خیالی به این حس عادت ندارم.... آزارم میده... نمیخوامش...
دلم میخواد مثل باقی مردم عشق حقیقی رو تجربه کنم. کسی رو دوست داشته باشم... قلبم واسه کسی بتپه... کسی باشه که واسم مهم باشه... دین و دنیای من باشه... منو کامل کنه... نیمه گمشده من باشه... هر وقت بخوامش باشه... منو تنها نذاره... از این حسهای گنگ و درهم و نامربوط درم بیاره... از این سرگردانی رهام کنه...
خدایا یعنی میشه؟ پس چرا اینقدر دیر؟ من دلم میخواد امسال بشه... اصلا نه همین ماه... شایدم همین روز... نمیدونم چرا باید اینهمه دیر بشه؟ اینهمه تنها باشم... اینهمه سرشار از عشق باشم ولی کسی نباشه بهش عشق بورزم... اینهمه انتظار بکشم...
خدایا یعنی میشه؟ یعنی تو منو دوست داری؟ یعنی تو صدای منو می شنوی؟... دلم میخواد بهم توجه کنی خداجونم...
و تو هنوز تنهایی دختر...
نه همنشینی نه همدمی و نه شریک رازی...
فقط خدا میدونه نیمه گمشده من کیه و الان کجاست و داره چیکار می کنه؟...
من تجربه اش کرده ام... با تمام وجودم...
روزهای اول مدام دلت پر می کشد طوری که دلت میخواست ای کاش می مردی و این روزها را نمی دیدی. اما کم کم غرق زندگی می شوی طوری که دیگر نمی توانی از آن بیرون بیایی..
و بعد بیگانه می شوی... با او و حتی با خودت...
گاهگاهی که آهنگ غمگینی می شنوی گریه می کنی. بیشتر به این خاطر که هیچ خبری از او نداری... و نمیدانی دارد چکار می کند... گاهی اوقات از درد اینکه نکند با کس دیگری رابطه داشته باشد دیوانه می شوی ولی چاره ای نداری... باید بسوزی... باید بسازی... باید بمیری... چون راهی بود که خودت انتخاب کرده بودی... بعد از آنهمه کلنجار با خودت دلت را به دریا زده بودی که نه چون دوستم دارد پس این رابطه نتیجه دارد... حالا باید بکشی... هر چقدر درد بکشی حقت است. حتی اگر همین حالا قلبت تیر بکشد و اشکت در بیاید همه اینها حقت است... باید چشمانت را باز میکردی دختر..
*اصغر نوری
نه به اندازه روزهای اول ولی خوب پر می کشید...
دیوانه کننده است... به هیچ عنوان دلش نمی خواست به چند ماه پیش بر گردد... به روزهایی که تنهایی داشت در منجلاب دست و پا می زد. به روزهایی که مشاوری همدمی و دوست همرازی نداشت.. به روزهایی که به سختی می کوشید تا رهایی یابد... به روزهایی که تمام قوای وجودیش را بکار گرفته بود که یکبار دیگر برخیزد.. که یکبار دیگر گام بردارد... راهی شود... شاید هم اهلی...
از خدا میخواست که لیاقت خوشبختی و عشق واقعی را به او اعطا کند. این بار راستین باشد همیشگی باشد و تنهایش نگذارد...
خدایا امکانش هست؟
از حالا از کنار هم خواهیم گذشت...
داشتم فکر میکردم اگه یه بار دیگه توی خیابانی، مجلسی جایی همدیگه رو ببینیم چه برخوردی صحیحه؟ از نظر من تنها برخورد صحیح اونه که یکبار محکم بزنم زیر گوشش... نمیدونم چرا هوس همچین چیزیو کردم.
شاید فقط به خاطر اینکه داشت منو دیوانه میکرد بس که دنبالم می اومد و میگفت دلم تنگ شده ولی الان ماههاست که هیچ خبری ازش نیست...
یعنی ممکنه همه احساساش دروغ بوده باشه؟ من اینقدر احمق بودم واقعا؟
- بله... و به طور کلی... تو هیچ فرقی با دخترهای دیگر نداشتی. بر خلاف آنچه که در دلت همیشه فکر می کردی. حتی از آنها ساده ترُ احمق تر و بدتری
...
سوال و جواب بالا بخشی از پرسش و پاسخ هایی بودند که هر روز با خودش تکرار می کرد. انگار خسته نمی شد... درست سر جمله بله و به طور کامل فراموش شده ای هر روز اشکش در می آمد... نه دست کم منقلب می شد و بغض می کرد...
لعنت به تو...
هیچ گاه در خواب هم چنین اوضاعی را نمی دید...
خدایا؟ یعنی تو کمر همت بسته بودی که ناامیدش کنی؟ آخر چرا؟...
***
خدا داشت به جد و با تمام نیرویش او را می آزمود... هر بار او را عقب تر می راند.... با سرعت فراوان به عقب و بازگشت به نومیدی مطلق...
گمان می کرد پشت آن تپه های شنی مملو از دشمنانش است. بد شانسی. بد اقبالی. پیش بینیهای نادرست
و...
تنهایی
...
صدایش را کسی نمی شنید... مدتها بود هر چه خدا را صدا میزد پاسخی دریافت نمی کرد...
قلبش از اینهمه تنهایی... از اینهمه بی کسی به درد آمده بود...
***
مهمترین امیدواری و پیش بینی این روزهایش به خطا رفته بود... آه که چقدر دختر ساده و احمقی بود... همه پیش بینی های احمفانه اش نقش بر آب شده بودند...
هر کسی غیر از این
از خودم خسته شدم بدم میاد
فرد دیگری عاری از تمامی احساساتی که در حال حاضر با وی بودند
از دختر بودن خودش متنفر بود
دلش میخواست کمی مرد باشد
یا به هر حال هر موجود بی عاطفه بی احساس دیگری...
دلش اینی که هست را نمی خواست..